کاغذ پاره
!!!به باران بينديش كه هر قطره اش نقطه چيني است تا خدا
باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه سه دوست قدیمی که هم زمان با هم آشنا شدند سال ۸۹ تنها بودیم تنهای تنها سال ها که بو ندارند اما من بوی پارسال را بوی خرگوش پشمی را بوی خاطرات از دست رفته را با قلبم با ذهنم و با تمام وجودم حس کردم و کاش آن لحظه تا آخر دنیا طول می کشید تا آخر دنیا... به خاطر سر و صدایشان داد میزدی میخواستم پشتت بایستم مثل یک مرد اما امان از روزگار کس دیگری پشت تو ایستاد تو هم او را آدم حساب نکردی راستش را بگو اگر من بودم مرا هم آدم حساب نمی کردی؟ دوست داشتم می امدم فریاد میزدم ولشان کن اینها حتی لیاقت ندارند تو را عصبانی کنند و حتی صمیمی ترین دوستان خودم هم در آن جمع بود و می خواهم بدانی هنوز هم تو را با دنیا عوض نمی کنم با درد در دل گفتم یادش بخیر پارسال این موقع دستت روی شانه ی من بود درد داشت... درد. چه عجله ای داشتند دلشان خوب خنک شد نه؟ شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت در این صحرا که آبی نیست واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را و من ماندم نشان عشق و شیدایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
خانه ام کو ؟ خانه ات کو؟ان دل دیوانه ات کو؟
روز های کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت اید روز باران گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر،کجا رفت ؟
خاطرات خوب و شیرین...
در پس ان کوي بن بست در دل تو ، ارزوهست ؟
کودک خوشحال ديروز ، غرق در غم هاي امروز
ياد باران رفته از ياد ، ارزوها رفته بر باد
باز باران ، باز باران ميخورد بر بام خانه
بي ترانه ، بي بهانه ، شايدم گم کرده خانه !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و با این رنگ و زیبایی![]()




