تبليغاتX
کاغذ پاره

کاغذ پاره

!!!به باران بينديش كه هر قطره اش نقطه چيني است تا خدا

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو ؟ خانه ات کو؟ان دل دیوانه ات کو؟

روز های کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت اید روز باران گردش یک روز دیرین ؟

پس چه شد دیگر،کجا رفت ؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس ان کوي بن بست در دل تو ، ارزوهست ؟

کودک خوشحال ديروز ، غرق در غم هاي امروز

ياد باران رفته از ياد ، ارزوها رفته بر باد

باز باران ، باز باران ميخورد بر بام خانه

بي ترانه ، بي بهانه ، شايدم گم کرده خانه !

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:11 توسط الهه| |
بگذار زودتر از واقعه گویم گله ها را...
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:11 توسط الهه| |
دیروز من بودم و تو بودی و او

سه دوست قدیمی

که هم زمان با هم آشنا شدند

سال ۸۹

تنها بودیم تنهای تنها

سال ها که بو ندارند

اما من

بوی پارسال را

بوی خرگوش پشمی را

بوی خاطرات از دست رفته را

با قلبم با ذهنم و با تمام وجودم حس کردم

و کاش آن لحظه تا آخر دنیا طول می کشید تا آخر دنیا...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:44 توسط الهه| |
وقتی سر دیگران

به خاطر سر و صدایشان داد میزدی

میخواستم پشتت بایستم

مثل یک مرد

اما

امان از روزگار

کس دیگری پشت تو ایستاد

تو هم او را آدم حساب نکردی

راستش را بگو اگر من بودم

مرا هم آدم حساب نمی کردی؟

دوست داشتم می امدم

فریاد میزدم

ولشان کن

اینها حتی لیاقت ندارند تو را عصبانی کنند

و حتی صمیمی ترین دوستان خودم هم در آن جمع بود

و می خواهم بدانی

هنوز هم تو را با دنیا عوض نمی کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:41 توسط الهه| |
امروز وقتی دستت روی شانه ی دیگری بود

با درد در دل گفتم

یادش بخیر

 پارسال این موقع دستت روی شانه ی من بود

درد داشت... درد.

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:35 توسط الهه| |
عقربه ها

              چه عجله ای داشتند

                                        دلشان خوب خنک شد نه؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1:33 توسط الهه| |
فقط

فقط

فقط

کاش برگردی...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 0:10 توسط الهه| |

شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

 و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

 

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را


 

بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من


 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی


 

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست 

 

واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی 
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 1:45 توسط الهه| |
نمیشه

عقربه ها رو

به عقب برگردوند؟؟!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 1:43 توسط الهه| |
من موندم

بین دوراهی؟؟

نه بین هزار راهی

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:18 توسط الهه| |